جوانان افغان؛ در جال قوم گرایی

یک روز اگر فرصت یافتید، سر به گوشه گوشه های تنها همین شهر کابل بزنید. از قصر دارالمان دیدار کنید، از بخش های از شهر کهنۀ کابل دیدار کنید. شما در این بخش ها، ویران های را خواهید دید. ویرانه های که حتماٌ باید پرسش را در ذهن های مخشوش همۀ تداعی بکند. پرسش های که این جا ، مگر پایتخت سرزمین با پنج هزار سال قدمت نیست؟ این جا مگر، همان کابلی نیست که دریای خروشان اش، چشم حسودان را خیره می کرد؟ این ها را کی، کی ها، چه کسی، چه کسانی ویران کردند؟

از آن بر، شاید بعضی ها، پاسخ بگویند که آی اس آی؟ شاید کسانی هم، بگوید که ملا های ایرانی؟

از این بر، شاید کسانی بگوید که ، هزاره ها دست داشتند، کسانی پشتون ها را نام ببرند، کسانی شاید تاجیک ها را مقصر بدانند و شاید عدۀ ازبیک ها را مسؤول این همه ویرانی ها بدانند.

اما، فقط یک پرسش دیگر را هم باید پرسید!

ملا ها و آخوند های ایرانی، جاسوسان پاکستانی و یا هر بیگانه و اجنبی دیگری، چگونه از هزاران مایل دور آمدند و میهن زیبای مان را با رنگ خاک و خاکستر رنگ آمیزی کردند. چگونه خون هزاران کودک، زن، دختر، مرد، پیر و جوان مان را بی رحمانه ریختند و بعد هم خندان به خانه های شان برگشتند؟

آری، ای مهربانان جوان، حقیقت همین است که است. آنان از دور دست های دور آمدند و آشیانۀ مان را گلگون کردند.

منی که هزاره هستم، نزد من، بردار پشتون مهربانم را بد گفتند. من که تاجیک هستم، نزد من ، خواهر ازبیک مهربانم را نا سازا و نا روا توصیف کردند. به منی هزار خنجر پولادین دادند، به آن مهربان دیگر که به زبان شرین پشتو سخن می گفت، خنجری نقره یی دادند. من شکم اش را دریدم، او هم ، مرا گردن زد. به منی که تاجیک هستم، کلاشنیکف دادند؛ به آن عزیز دل و نور چشمان دیگرم که ازبیک بود، کله کوف دادند. من گوله ام را به قلب مهربانش شلیک کردم، او هم گلوله اش را به فرقم جا به جا کرد.

آه…آه… ای جوان، ای مهربان، مرا فریب دادند. تو را فریب دادند.

و امروز…

هنگامی که به دانشگاه می روی، هنگامی که مدرسه می روم. هنگامی که می روم به جهان مجازی و مدرن امروز یعنی فیس بوک یا امثال آن، همان زهر قدیمی را با نام و نشان دیگر، به رگ های من و توی جوان پخش می کنند.

یکی  هست. یک روز لباس هزاره گی می پوشد، بردار و خواهر پشتونم را فحش و ناسزا می گوید. و یک روز دیگر، لباس پشتون می پوشد و عزیزان تاجیک را نا روا می گوید. بعد، من و تو شروع می کنیم به لعنت فرستادن به هم دیگر و این گونه زمینه را برای آغاز یک جنگ قومی،سمتی، نژادی، ملیتی ، مذهبی و زبانی دیگر فراهم می سازد. تا باز خون های مان بریزد، تا جام های خالی آنان و معده های تشنه خون ما، دو باره سیراب شود. فراموش نباید کرد که همین ها، همان های بودند که دیروز هم ما را با نشان های سرخ و سفید و نارنجی، به جان هم انداختند و سرانجام پاره پارۀ مان کردند. بیاید با عشق، محبت، هم رنگی و هم صدایی از این جال، وحشتناک بیرون شویم. به قوم گرایی، به سمت گرایی، نه بگویم. به زبان و نژاد و قوم خود افتخار نه، بل به انسان، بودن، افغان بودن و مسلمان بود خود بنازیم.

تو سرخ هستی، من سبز هستم. بیا که نارنجی شویم.

نویسنده: قیام نوری