یک مادر بیچاره چنین می گوید:

۱۱/۱۸/۲۰۱۲ – گزارشگر: قیام نوری – “روزانه صد افغانی، یا ۵۰ افغانی به دست میاوریم. کوشش می کنیم که یک جای لباس شوی برویم، اگر لباس شویی پیدا نشود، دیگر مجبورم که گدایی کنیم. مجبور استم، در غیر آن نمی خواهم گدایی کنم. و سخت بیمار نیز می باشم.”

این گفته های یک مادر بی سرپناه و نادار  در کابل است که برای آماده گی برای زمستان سرد پیشرو، از چوب فروشی ها، چوب گدایی می کند.

 کوچه ها و جاده های کابل، پایتخت سرزمینی با بیش از پنج هزار سال قدمت، امروزه به شهر پر از گدا، فقر و هزار بی چاره ها و درمانده های دیگر مبدل شده است.

در یکی از همین جاده ها، با مادری سر می خوریم که شش فرزند خورد سال دارد، بوری در شانه کرده است و یک به یک چوب فروشی های کابل را دوره می زند تا مگر توته چوبی از کدام چوب فروشی به دست آورد. اما، این مادر سخت خسته، دلگیر، مأیوس و بیمار به نظر می رسد: ” بخاطر چوب جمع کردن آمده ام؛ چیزی خدای ندارم. یک همسر معیوب دارم که توانایی کار کردن را ندارد. روزانه صد افغانی، یا ۵۰ افغانی به دست میاوریم. کوشش می کنیم که یک جای لباس شوی برویم، اگر لباس شویی پیدا نشود، دیگر مجبورم که گدایی کنیم. مجبور استم، در غیر آن نمی خواهم گدایی کنم. سخت بیمار نیز می باشم.”

این زن، که تنها نان آور شش فرزند اش که هر یک کمتر از ۱۰ سال عمر دارند، می باشد. افزون بر آن، می گوید که همسر اش معتاد { مواد مخدر} است و توانایی کار کردن را نیز ندارد.

او خواسته های مادرانه نیز در اعماق قلب اش نیز دارد :” اگر دولتی وجود دارد، می خواهیم که به اولاد هایم کمک کنند، زمستان از راه می رسد و اولاد هایم از گشنه گی می میرند. اگر نان شب را پیدا کنیم، نان صبح را پیدا کرده نمی توانیم. نه نانی برای خوردن و نه چوبی برای درگیری و سوختاندن داریم. اولاد های پوشاک و لباس ندارند.”

سختی های روزگار و دربدری ها، سه سال پیش وی را از شهر مزار شریف به کابل کشانید. وی در منطقه یی چهاراهی سرسبزی شهر کابل روز و شب را در زیر خیمه یی می گذارند. خیمۀ سرد، بدون هیچ وسیله یی برای گرم نمودن!!!

فقر و ناداری باعث شده است که وی نتواند همۀ فرزندانش را به مکتب روان کند. تنها از میان شش فرزند وی، یکی از آن شامل مکتب است. او آیندۀ درخشانی برای فرزندانش خواهان است، اما همچنان به آیندۀ اولاد هایش با دیدۀ تردید و بد بینی می نگرد.