چادری، دریچه قدرت

فرخنده زهرا« نادری»

بجا میدانم که نکات چندی پیرامون چادری وشعارچادری دریچۀ قدرت به رشته تحریرآورم، پس میخواهم از ارتباط چادری باخود آغاز نمایم به صفت یک دختر افغان حتی خارج ازمرزهای سرزمینم همیش یک ارتباط مستحکم وناگسستنی بین خود واین پوشش یعنی همان چادری که دریچه قدرت مینامم احساس کرده ام، حتی نابسرکرده آنرا پوشیده ام پس این ارتباط معنوی بلندتر ازیک پوشیدن یا عدم پوشیدن آن است. به صورت عموم وقتیکه جهانیان با یک دختروزن افغان روبرومیگردند بعد ازفهمیدن هویت اش  به صفت یک افغان، ملاحظات بعدی شان راجع به چادری وآنهم تصویرمشهور آن به رنگ آبی بوده که این خود منظور از شناخت زن افغان میباشد، البته بطورمعمول درمقابل، پاسخ ما افغان ها راجع به  این پرسش به دونکته است: اول اینکه موضوع چادری بصورت افغانستان شمول به آن مقطع زمانی ربط میگیرد که بنابرظلم دورۀ زمامداری طالبان به یک امرواضح وآشکار مبدل گردیده بود، دوم مرتبط دانستن چادری به یک قشر محدود زن درافغانستان، با این ملاحظات درست مگر نامکمل ما خواهان مجزا ساختن خویش ازاین گروپ زن چادری دار میباشیم. مگربرای من به صفت یک دختر افغان که همیش باچادری ربط داده شده این موضوع سوال برانگیز و این سوالات به مثابه خود آگاهی وخود شناسایی پیوسته درذهنم انقلاب نموده تا اینکه بیشتر وعمیقتر مرا به شناخت هویتم تحریک نماید وچنین احساسی را در من بوجود آورده که گویا بحیث یک دختر افغان اضافه ازیک افکار سطحی دراین زمینه جوابگو هستم وهمواره ازخویش پرسیده ام که ما افغانها گویا با انکارنمودن وجواب سطحی چون چادری به من / ما ربط ندارد خویش را متمدن جلوه میدهیم ویا اینکه ازاین حقیقت که ما با چادری وچادری باما شناخته شده گریزانیم، بالاخره به نقطه اساسی رسیده بخودگفتم که بدون درنظرداشت پوشیدن یا عدم پوشیدن، چادری شناخت من است ، من ! آری هویت وشناخت یک دخترافغانیکه درقرن بیست ویک زنده گی میکند، پس اگر این (جز) هویت من است من میخواهم به آن به دیده فخر بینگرم نه با شرم وحقارت، زیرا چادری یک حقیقت تاریخ ، نماد زجر وشکنجه ولی نیروی درونی زن افغان بوده است.

بلی این میتواند یک اصل باشد که چادری ازخارج ویا هند به این سرزمین کشانیده شده، این موضوع هم میتواند درست باشد که انگلیس ها آنرا برای تضعیف نقش زنان افغان دراجتماع رواج بخشیده اند مگر بدون تردید این حرف بجاست که چادری شناخت خودرا تنها بوسیلۀ زجر، شکنجه، همت وموقف زن افغان یافته است وبرای من ازهمه محق و بجا این است که چادری یگانه لباس است که با خون زن افغان رنگ و با اشک تنهای اوشستشو گردیده، مگر بازهم درد و زیبائی ظاهری وباطنی او(زن افغان) درعمق ویرانه های آن پوشش همچوگنج پنهان وکشف ناشده بجامانده است، نسل بشریت گواه این حقیقت است که تاریخ بشریت همواره با رنج ، زجروشکنجه رشد و به تکامل رسیده است،انسان های مظلوم باروح قوی ونیروی بسا بزرگ درونی خویش درمقابل زشتی ها با مبارزه پیش رفته وآن درد مظلومیت واشک آلود شانرا بادرک واحساس افتخارآمیز به یک قدرت مبدل کرده اند، لذا چادری آن نمادی است که ازدرد های بزرگ زن افغان نماینده گی میکند. پس چادری نه تنها هویت بلکه رسالت ماست یعنی اول هویت خویش را با آنچه که است پذیرفته واگر ازآن رضایت نداریم پس درراستای پیشرفت وبهترنمودن آن کوشاباشیم. اگر چادری نقطۀ ضعف زن افغان شمرده میشود این مسئولیت ماست که این نقطۀ ضعف را به قدرت مبدل گردانیم زیرا من معتقدم که نقاط ضعف هرانسان خود در ذات خویش قدرت نیز دریچۀ قدرتارضیاست، اما ضرورت به شناسائی، تفکیک و طرز استفاده را دارد.

با ارایه نمودن چنین دلیل که چادری از خارج به افغانستان آمده ما نمیتوانیم که به حقیقت افغانی بودن آن را بپوشانیم. چادری تاریخ طولانی را در افغانستان داشته  که کوتاه ترین مدت آن به پیش ازاستقلال افغانستان میرسد، و اگر بدین دلیل که چادری در ابتدا از هندبه افغانستان آمده و با وجود استفاده بیش از یک  قرن آن در این دیار، تا هنوز هم نمیتواند افغانی محسوب شود پس این بحث افغان بودن اکثریت ما را نیز زیر سوال میبرد، که در آن صورت بعضی ما را به عربستان بعضی را به ازبکستان و عده  را به هند و تاجکستان خواهیم برد. همچنان باید تذکر داد که چادری میتواند ابزار سیاسی انگلیس در آن زمان مگر سایکالوجی افغانی باشد بغیر آن هیچگاه این پوشش نمیتوانست خود را در این دیارپیدا کند. پس اگر بیگانگان با استفاده از روند افغانی قدرت ما به ضعف تبدیل کرده میتواند پس ما چرا نقطه ضعف خویش را بیک قدرت تبدیل کرده نتوانیم؟

باید با جدیت خاص تذکر داد که هدف غور روی این موضوع تشویق ویاهم دلسرد نمودن مردم به چادری نه بل مطالعۀ شخصیت زن افغان با ویژه گیهای خاص زنده گی اش میباشد. بدیهی است که تا بحال چادری ازدو زاویه مورد بحث قرار گرفته که یک زاویه به آن مجموعه مرتبط است که گویند نباید چادری پوشید  وگروپ دوم طرفدار پوشیدن آن است، ولی من در راستای این مبارزه به هیچ یک این دو زوایا متعلق نبوده چونکه برآنانیکه چادری را برمبنای یک عقیده بسرمیکنند احترام دارم وهمچنان آنانیکه نمیخواهند چادری بسرکنند بدون تردید نیز به انتخاب شان احترام قایلم، اما این موضوع روشن است هنگامی که سخن ازاجباری پوشاندن و یا ناپوشاندن چادری میرود تمام طبقۀ اناث درافغانستان باید یک صدا را بلند کنند که آن دفاع ازحق واحترام به زن افغان میباشد، از همه مهم تر اینکه افغانستان یک کشوراسلامیست که مردم آن جدیدا مسلمان نشده ، پس زنان کامل این ملت خود میدانند که چه بپوشند ونیازمند توصیۀ دیگران نبوده که برایشان نصیحت کنند که چه در تن کنند وچه نه؛ چونکه ما امروز ازاین سوال گذشته ایم که دیگرنمیخواهیم کسی برزنان غیور افغانستان طرزلباس پوشیدن را بیاموزاند. ازطرف دیگر اگر همه به دو زاویه میاندیشند یعنی یکی گوید که چادری بسرکنید ودیگری ازپوشیدن آن انکار میورزد پس چرامن یکی ازاینها باشم؟ در این جهت جامعه به دوبخش تقسیم میشود که یک دسته ازحد بیش هواخواه ودیگر نفرت بی انتها  نسبت به چادری دارند واین خود درذات خویش یک مشکل است که همدیگرپذیری را ازبین برده و باعث ایجاد تفرقه میگردد. همچنان اشخاصی بعدی ایکه داخل این بحث میشود بخاطربقای خویش به یکی ازاین دوگروه میپیوندد وبرای من پیوستن به یکی ازاین دوبخش عدم استقلال ذهنی وفکری ام میباشد، با آنکه پیوستن به یکی ازاین دوگره کارخیلی آسان وبی جنجال است، ولی من چرا به بعد سوم که یک موضوع بحث برانگیز بلی ! مگر به این هردوبخش پیوند داشته وتنها  روی محوریت تاریخ وحقیقت زن افغان میچرخد نیاندیشم که آن به نوبۀ خود میتواند برای درد زنان افغان مداوا باشد، پس چرا من داخل این چادری که همانا خانه تنهای منحصر به زن افغان است نگردیده،آنرا شناسائی و تعریف، قدرت واقعی آنرا تمثیل و برای دفاع ازحق زن صدا برنیاورم؟ سرکردن چادری علاوه برمظلومیت یک قدرت نیزاست، آری من به این باورم واین حق من است زیرا بسرداشتن چنین چیزی کاری آُسانی نبوده وکسی که این را بسرمیکند اوهم انسان عادی نیست آیا کسی که درزندان کتاب مینویسد او یک انسان عادی وبی قدرت گفته میشود؟ لذاشخصا با زاویۀ سوم که داخل شدن درزیرچادری یعنی رسیدن به زن افغان وتمرکزبرقدرت وبزرگی این موجوداست می اندیشم. مجدداً به این نکته تاکید میورزم که زن افغان بودن یک موضوع آسان نمیباشد.این زاویه که برای من حایز اهمیت است متاسفانه تا بحال مطرح بحث نبوده وآن این است که با سرنمودن چادری درجریان دوره های مختلف گذشته وحال چه احساسی برای زن رخ داده وچه قدرتی را این قشرلطیف وستمدیده ازآن بدست آورده است.آیا هرکسی که دنیارا ازدریچۀ خورد میبنید حتما دیدگاه اونیز خورد بوده وخودش ضعیف وخورد جلوه کند؟ حتی به احساسات نفرت انگیز که بر مبنای تصویر بلا تطبیق برشعار چادری دریچۀ قدرت داده شده احترام گذاشته وخود را پیوسته کوشای درک  آن احساسات دانسته و میدانم، و آن تنها به دلیلی که این احساسات منفی درست، مگر غیر مستقیم از تجارب تلخ آن زنانیکه در گذشته بصورت اجباری چادری را به سر کرده اند بمن صحبت میکنند، این حکایت از آن روزگاری میکنند که احساسات بزرگ این زنان در آغوش تنهای چادری حبس گردانیده شده و کسی گوش شنوای برای صدای خفه و فریاد ناکشیدۀ آنان نداده، ولی متاسفانه احساسات این درد ها و تجارب اجباری پوشیدن چادری به یک حساسیت خاص مبدل گردیده است که نمیتواند راه حل برای درد ملت ما باشد؛ چون ضرب المثل مشهوریست که مار گزیده از ریسمان میترسد و هیچ شخص انکار تجارب تلخ این حقیقت (اجباری پوشاندن چادری) را ندارد ولی متاسفانه این موضوع در آنجا ختم نگردیده و امروزه که دموکراسی در این دیار ادعای پیاده شدن را دارد بیشتر زنان ما هنوز هم چادری بسر میکنند، پس باید پذیرفت که حساسیت با حقیقتی که اطراف ما را احاطه کرده نمیتواند راه حل سیاسی باشد، مگراینکه یک عمل احساساتی! متاسفانه بنا بر سیاست ناسالم و غیر حرفهء که در افغانستان مروج است مردم بجای اینکه حقیقت را پذیرفته سپس برای پیدا کردن راه حل آن کوشا گردند همیش گریز از موضوع و انکار حقیقت را راه حل می دانند، که گویا با طریقه چشم پوشی از اوضاع، حقیقت را نابود کرده میتوانند. مطابق به نظر سنجی ایکه در شهر کابل توسط ستاد انتخاباتی  ام صورت گرفته بلند ترین آمار بدست آمده چنین ابراز نظر میکند که از ۶۰-۹۰ در صد زنان در افغانستان امروز چادری میپوشند یعنی بیشتر زنان در افغانستان با وجود اینکه با رژیم دموکراسی به پیش میروند تا هنوز هم زیر چادری زنده گی میکنند. چگونه میتوان که اکثریت این قشر را از نظر انداخته و این حقیقت را نادیده گرفت؟ پس چه ضرردارد اگر به این مبارزه بیرون شویم که دریچۀ خورد چادری این خانمهای بزرگ را بوسیله علم و دانش به یک قدرت واقعی تبدیل نمایم؟