یک کودک آواره: “می خواهم انجینیر شوم”

گزارشگر: قیام نوری |

او ۶ ساله است و روزانه مشغول گرد آوری پاره های آهن های کهنه از لا به لای کوچه و پس کوچه های کابل است. پدرش نزدیک به یک ماه از سوی پولیس زندانی شده است؛ و برایش روشن نیست چرا؟

و…..اما، او می خواهد روزگاری انجینیر شود.

تازه نشست خبری شبکۀ افغان در بارۀ خشونت ها در برابر زنان پایان یافته بود و می خواستم با ترک محل نشست، روانۀ دفتر شوم.

همین گونه آهسته آهسته از دفتر این شبکه دور می شدم که در فاصلۀ نزدیک به دفتر شبکۀ زنان، کودک نحیف و کوچکی داشت در لابه لای کوچه پرسه می زد. آنچه جلب توجه می کرد، لباس های از بس کهنه و کثیف آن کودک بود. پاره پاره شده بود و چنان می نمود که شاید یکی دو ماه پیش آن را به تن کرده است. بادرنگ نیم خوردۀ نیز به دست داشت و شاید این چاشت شکمش کوچکش را با همان بادرنگ سیر می کرد. و بوری که شاید پاره های از آهن را در آن جا داده بود، در پشت کوچک اش حمل می کرد.

نخست میخواستم زود دفتر برسم و به کار هایم برسم؛ اما با خود گفتم، می شود لحظاتی چند با او سخن گفت و جویای آن همه آواره گی و در به دریش شد!!؟؟

ایستاد شدم، وسایل لازم را از بکس خود بیرون آوردم و گفت وگو با او را آغاز کردم.

او خودش را به من ” سیف الله ” معرفی کرد. می گوید، “پدرش از نزدیک به یک ماه به این سو در کابل در بازداشت نیروهای امنیتی به سر می برد؛” مادرش و خواهرانش در خانه بیکار نشسته اند و مشغول همان کار های روزمرۀ خانه هستند.

این کودک آواره که تازه شش سال با این جهانی پر از درد و آواره گی آشنا شده است، در ادامه می گوید: “روز ها مشغول جمع کردن قطی های خالی نوشابۀ پیپسی استم.” او از این بابت به گفتۀ خودش ۱۰۰ افغانی در آمد دارد. درست سخن گفته نمی توانست؛ اما می دانیم که او این ۱۰۰ افغانی در آمد ندارد – اما کودک به کوچکی وی معذور است که این سخنان را بگوید.

سیف الله شش ساله می گوید که او بردار بزرگتری نیز دارد که در مندوی شهر کابل مشغول به اصطلاح عامیانه مان ” جوالی گیری” یا همان مزد کاری روزانه است؛ کاری که به سختی می شود، چند قٍرانی از آن عاید کرد. او مکتب نمی رود.

خوب، صحبت های من و سیف الله تازه داشت گرم می شد. و در همین لحظات ازش پرسیدم که می خواهی در آینده وارد کدام مسلک شوی؟ میخواهی معلم، داکتر یا انجنیر شوی؟؟؟؟

او لحظاتی سکوت کرد؛ یک سکوت پر معنی و پس از لحظاتی با لهجۀ خجالت زده گفت: ” میخواهم انجینیر شوم”. سرش پائین بود و پس از گفتن این جمله، سرش را بالا کرد؛ شاید می خواست بیبنید که آیا من می خندم یا نه؟

گفت و گوی من و سیف الله پس از چند پرسش دیگر پایان پذیرفت؛ خدا حافظی کردیم و هر کدام پی کار خویش رفتیم.

اما، وضعیت سیف الله و آن همه آواره گی اش، حکایت از همان داستان قدیمی کودکان افغان دارد. سیف تنها یکی از سه میلیون کودک آواره در افغانستان است که هر روز با این همه در به دری، بیچاره گی و آواره گی دست و پنجه نرم می کنند – اما هر کدام آرزو ها، رویا ها و خیال های بلندی در سر می پرورانند.

بر بنیاد گفته های نهاد های دفاع از حقوق بشر، زنان و کودکان از میان آسیب پذیر ترین اقشار جامعۀ افغانستان است. و جنگ ها و ناامنی های بیشتر از همه ، همین دو طبقه را زیان بار می سازد.